نگاهي به «سرود گل» تازه ترين آلبوم گروه هم آوايان در فرانسه

اوج و فرود ساز و رقص آواز

حسين عليزاده بي شک يکي از بزرگترين هنرمندان موسيقي ايران است. هنرمندي که همواره تلاش کرده موسيقي ايران را براي مخاطب امروز زنده کند. موسيقي که سال ها و سال ها در يک محدوده بسته مي چرخيده و از گوشي به گوش ديگر و از دلي به دلي ديگر خوانده مي شده و هر چه جلوتر مي رفته تنها مخاطبان خاص و محدود خودش را داشته است. او در «راز نو» و «به تماشاي آب هاي سپيد» بلندترين قدم هايش را برداشت. آنقدر که مخاطب اين دو اثر بيشتر نسل جوان ايران بودند؛ که احساسات و آرزوهايشان را در اين موسيقي متجلي مي ديدند.

و امروز «سرود گل» که در ايران ضبط و تنظيم شده و در اروپا به بازار عرضه شده است...

اين يادداشت کوتاه بيش از آنکه نقد اثر حسين عليزاده باشد، با شنيدن «سرود گل» بهانه اي است براي يافتن پاسخ اين پرسش قديمي که «چرا موسيقي ايراني با مردم ايران هم آواز نيست؟» البته نه از ديد يک هنرمند و موسيقي شناس ايراني، بلکه تنها از ديد يک شنونده علاقه مند به موسيقي که سال ها بارها و بارها اين سوال را شنيده و جواب قانع کننده اي از اهل موسيقي دريافت نکرده است.

به روشني مي بينيم که جنبش هاي نو در شعر ايران، بعد از اوج شعر قرن هاي گذشته، با شاعران توانمندي چون نيما يوشيج، فروغ فرخزاد، احمد شاملو و... پا به پاي حرکت هاي نوين شعر در جهان پيش رفته.

آن زمان که نيما يوشيج با شهامت شعر ايران را از عروض قديم رها کرد و به دنبال او اخوان ثالث، فروغ فرخزاد و احمد شاملو، شيوه بيان و مفهوم شعر امروز را در اين راستا جلو بردند، اگر بسيار بودند آنها که نگران الگوي شعر قديم و قافيه و رديف بودند و با تعصب جلوي اين جنبش هاي نو را مي گرفتند، امروز شعر ما هم سرنوشتي چون موسيقي مان داشت. اما خوشبختانه ذوق انسان ايراني در شعر و ادبيات اين نياز را حسد و از حرکت هاي جديد پشتيباني کرد.

تا امروز که زبان شعر يک زبان جهاني است، شعر ايران هم استوار و پايدار در کنار ساير فرهنگ ها با مخاطب ارتباط برقرار مي کند.

اولين بار «سرود گل» را در کنسرت گروه هم آوايان شنيدم؛ بي نهايت لذت بردم، از درون رقصيدم و پرواز کردم. در بي نهايت لايه شفاف موسيقي عليزاده چرخيدم، با ساز او تا اوج رفتم، در حالي که هر نغمه اش نوازشي ملايم بر قلبم مي کشيد... انگشتان هنرمندش را که با سرعتي بي نظير بر پرده هاي ساز مي گذاشت، با نگاهم دنبال مي کردم و حيران بودم که اين همه صدا تنها از يک ساز مي آيد،

و سرانجام پس از يک ماه که CD کار به دستم رسيد، با آرامش خاطر بارها و بارها به آن گوش دادم...

همان طور که عليزاده در مصاحبه اي گفته جمع نوازي در موسيقي ايراني پيشينه زيادي ندارد و حتي به صد سال هم نمي رسد. همواره در کارهاي گروهي موسيقي ايراني ديده ايم که سازها بي برنامه در کنار هم مي نوازند و در نهايت صدايي به گوش مي رسد که اگر يک ساز هم بود باز همان صدا را مي شنيديم. (که اين فرد محوري خود ريشه در فرهنگ ايراني دارد.)

حسين عليزاده در «سرود گل»، همچنان که در ديگر کارهاي اخيرش - راز نو و به تماشاي آب هاي سپيد - از تجمع سازها با انديشه و برنامه ريزي بر نقش هر يک از سازها در ترکيب و رنگ آميزي شان استفاده مي کند. همان تفکر و انديشه در هم نشيني سازها که از سال ها پيش اساس موسيقي کلاسيک غربي بوده و پيش از آن اساس انديشه غرب بعد از رنسانس. اين دستاورد عليزاده خود گام بسيار بزرگي است در تحول موسيقي ايراني که شايد بتوان آن را حتي با کار نيما در تحول شعر ايران مقايسه کرد.

عليزاده در «سرود گل» و «به تماشاي آب هاي سپيد» اين سازبندي را بسيار موفق تر و دلنشين تر از «راز نو» به انجام مي رساند. در اين دو کار اخير لايه هاي مختلف صداي انساني و سازي آنقدر با نرمي و آرامش از هم مي گذرند و گاهي در هم ادغام مي شوند، که شنونده تنها ردي از نرمي و لطافت را بر خود حس مي کند، بي آنکه متوجه شود نقطه تلاقي کدام بوده است، اينجاست که موسيقي ايراني مي تواند در همتايي با موسيقي فکر شده غرب، عرض اندام کند و در جهاني که در آن مرزها هر روز کم رنگ تر مي شوند، براي انسان امروز نواخته شود.

«سرود گل» بيش از آنکه در موسيقي سازي حرف تازه اي داشته باشد، شيوه تازه اي را در بيان موسيقي آوازي ايران مطرح مي کند. در واقع «سرود گل» موسيقي سازي، موسيقي متن نمايش بي نظير موسيقي آوازي است. اين موسيقي آوازي است که با ترکيب دو صداي زن و مرد، از لايه اي به لايه ديگر مي رود و ساز، فضا را براي رقص آواز بازتر مي کند، بدون آنکه خود يک نقش اصلي و چشمگير در اين نمايش داشته باشد. نقطه اوج اين اثر آميزش اوج و فرود صداي انسان است و چه زيباتر خواهد شد اگر ساز هم پا به پاي انسان وارد اين بازي شود...

و بپردازيم به بهانه اصلي اين يادداشت که؛

«سخن از درختان گفتن / بيش و کم/ جنايتي ست؛/ چرا که از اين گونه سخن پرداختن/ خموشي گزيدن در برابر وحشت هاي بي شمار است.» (برشت)

با دقت بيشتر بر نقش شعر در موسيقي آوازي ايران درمي يابيم که چه بسا اين يکي از مهم ترين دلايل هم آواز نشدن موسيقي امروز ايران با ايرانيان امروز است. در «سرود گل» تا جايي که اشعار مولانا و حافظ را مي شنويم- که همواره نيز عادت کرده ايم موسيقي ايراني را آميخته با اشعار قديم بشنويم- زيبا و دلنشين از آن مي گذريم؛ چرا که سخن حافظ و مولانا، صحبت از عرفان است و دستاويز هميشگي هنرمند ايراني. صحبتي که در فرهنگ ما ريشه اي ديرينه دارد و به گونه اي ويژگي تمام هنرهاي ماست.

اما در دو تصنيف آخر اشعاري از فريدون مشيري مي شنويم.

اي همه گل هاي از سرما کبود/ خنده هاتان را که از لب ها ربود؟/ مهر، هرگز اينچنين غمگين نتافت/ باغ، هرگز اينچنين تنها نبود.

در «گل هاي کبود» خود را در فضايي غمگين و محزون مي يابيم و در حزن حاکم بر موسيقي خود را با گل ها يکي مي بينيم. موسيقي اين تصنيف به راحتي به شنونده اين احساس را مي دهد که او همان گلً از سرما کبود است، با خنده اي ربوده شده از لبش.

او که در نهايت حزن به سر مي برد، ناگهان با تصنيف بعدي روبه رو مي شود با موسيقي بسيار شاد و پرنشاط پاياني؛

بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک/ شاخه هاي شسته، باران خورده، پاک/ آسمان آبي و ابر سپيد/ برگ هاي سبز بيد/ عطر نرگس، رقص باد/ نغمه ي شوق پرستوهاي شاد/ خلوت گرم کبوترهاي مست/ نرم نرمک مي رسد اينک بهار

***

با همين ديد گان اشک آلود/ از همين روزن گشوده به دود/ به پرستو، به گل، به سبزه درود،

پس در پايان اين سرود، نقش انسان کجاست؟

چرا در آغاز مي شنويم؛ «حلقه حلقه عاشقان و بي دلان بر اميد بوي دلدار آمدند»

که صحبت از عرفان است و غيرقابل درک براي جوان امروز در دنياي امروز. اما جايي که با کلام نو، از سرماي دنياي امروز سخن به ميان مي آيد، تنها بايد در آرزوي بهار به گل و سبزه درود بفرستيم؟،

در حالي که «اگر حضور انسان نباشد فقط باغچه را علف هرز برنمي گيرد، همه چيز به ويراني کشيده مي شود.»1

انتخاب آقاي عليزاده در اين شعر، بزرگترين و غيرقابل گذشت ترين نقطه ضعف «سرود گل» است. آن هم در کشوري که تا بخواهيم شعر و ادبيات داريم. نبايد به جوان ايراني حق بدهيم که دوستت دارم ساده موسيقي لس آنجلسي برايش باورکردني تر و دلنشين تر از درود به گل و سبزه باشد؟ چرا بايد شعرهاي اجتماعي و مردمي احمد شاملو، فروغ فرخزاد، نيما يوشيج و حتي بسياري از شاعران جوان امروز را بگذاريم و شعري از مشيري را انتخاب کنيم که در آن انسان کمترين حضور را دارد؟ در حالي که حتي مشيري نيز اشعاري چون «کوچه» دارد که در آن انسان نقش اول را ايفا مي کند.

اما بي دليل نيست اگر اين اثر همچنان در ارتباط با جوان ايراني ناموفق باشد و موسيقي اي که با مردمش ارتباط برقرار نکند چطور مي تواند جهاني شود؟

قبل از نگارش اين مطلب از يکي از همکاران حسين عليزاده پرسيدم که چرا عليزاده در اين کار از شعر نو استفاده کرده، اما نه از شعر نويي که حرف دل مردم امروز باشد، مثل شاملو؟ او در جواب گفت؛ «شعر شاملو ايراني نيست،» شعر شاملو تکامل شعر فارسي است، مفهوم ايراني، در يک شکل و قالب بدون مرز؛ که اين ويژگي هنر امروز است. و موسيقي ما هم هنوز راه دارد تا در اين قالب، بدون مرز بگنجد...

گلتا مسيحا-روزنامه شرق

/ 3 نظر / 6 بازدید
محمدفائق

سی دی سرود گل رو گير آوردم ... ميخوای؟

امير

متاسفانه در جرايد گاهي مطالبي درج مي شود که به هيچ وجه شايسته فرهنگ ايراني نيست و به خصوص در زمينه هنر و خصوصاً در زمينه موسيقي، چون موسيقي هنر ظريف و حساسي است که با يک نسيم نامساعد ممکن است پريشان خاطر شود و اظهارنظر در مورد آن کار آساني نيست. فكر كنم در اين زمينه روزنامه ي شرق پيشتاز بود. حيف كه صداي ما به نويسنده ي اين مطلب نمي رسد؛ اما خيلي زود و قبل از اينكه اين اثر به بازار ايران بيايد، اظهار نظر فرمودند. شب هاي كنسرت، از علاقه ي جوانان به اين موسيقي نشان داد و نقدها و تعريف هاي شايسته اي كه اساتيد فن از اين اجرا داشتند. حال اينكه چگونه فردي نظر شخصي خود را به جوانان كشور نسبت مي دهد، سوالي است كه بايد از سردبير روزنامه ي مرحوم شرق پرسيد!!